آن‌ها

لحظه‌های من و تو

آن‌ها

لحظه‌های من و تو

مرد انگشت نشانه‌اش را می‌گذارد روی انگشت زن که دارد لبه‌های داغ فنجان را لمس می‌کند و آن را می‌کشد روی پوست دست زن. زن به فنجان داغ خیره شده است. مرد دارد دستش را آرام روی پوست زن بالا و پایین می‌کند. زن احساس می‌کند پوست دستش می‌سوزد. همان جایی که مرد انگشتش را کشیده روش. درست همان جا می‌سوزد. به دستش با وسواس نگاه می‌کند. چیزی نمی‌بیند. ولی می‌سوزد.

«میشه به من نگاه کنی؟»

زن بدون اینکه زاویه سرش را تغییر بدهد به صورت مرد نگاه می‌کند. مرد دستش را از توی دست زن می‌کشد بیرون و کیسه چای فوری را از توی فنجانش در می‌آورد و می‌گذارد توی فنجان زن.

«ولی خیلی نامردیه اگه فکر کنی من فقط همچین انگیزه‌ای دارم.»

زن شکلاتی از کنار بشقابش برمی‌دارد و باز می‌کند و می‌گیرد جلو لب‌های مرد. «نه! تلخ دوست ندارم.»

زن شکلات را با دندان‌های بالایی‌اش نصف می‌کند و می‌داند که موقع نصف کردن شکلات حتما به عادت همیشگی یک چشمش را بسته است.

«می‌دونستم. من نگفتم: فقط! گفتم چند درصد انگیزه‌ت. آدم رو مجبور نکن حرفاشُ حفظ کنه.»

مرد دستش را دور مچ درشت و استخوانی زن حلقه می‌کند. «من این چیزا حالیم نیست، دوستت دارم.»

زن دستش را از توی آن حلقه محکم و گرم می‌کشد بیرون. حواسش هست لرزش دستانش واضح نباشد. فنجان چای را با هر دو دستش بلند می‌کند. دستانش کاملا دور فنجان را گرفته.

«خواهش می‌کنم دیگه نگو.»

«چی رو؟»

«همین که الان گفتی.»

مرد دو تا انگشتش را می‌گذارد زیر چانه زن و صورتش را می‌آورد بالا. «متاسفم. این یه کار رو نمی‌تونم… حتی اگه تو ازم بخوای. نخواه…»

زیر چانه زن می‌سوزد. درست جایی که مرد انگشتش را گذاشته. می‌خواهد سرش را عقب بکشد و از توی دست‌های مرد بیرون بیاید ولی این کار را نمی‌کند. انگار پوستش در همان چند ثانیه به گرمای دست مرد عادت کرده باشد.

«چرا دیشب جواب پی‌ام منُ ندادی پس؟ منتظرت بودم.»

«آخ! نمی‌دونی چی شد. مریم کنارم بود. سرش روی سینه‌م بود. میگه دوست دارم صدای قلبت رو بشنوم و…»

مرد تعریف می‌کرد. از دیشبش با مریم. زن چیزی نمی‌شنید. کر شده بود انگار ولی با کری فرق داشت. یک جورهایی انگار از تو خالی شده بود. انگار چیزی درونش وجود نداشت. صدای مرد می‌آمد ولی زن چیزی نمی‌فهمید. قلب بود فقط. قلب خالی! قلبی که تقلا می‌کند نفس بکشد تا نمیرد ولی دارد مرگ خودش را می‌بیند. مرد دستش را گذاشت روی سینه‌اش و در یک لحظه جای سر مریم را روی سینه‌اش نشان داد. مرد صداش عوض شده بود. ذوق و نگرانی قاطی بود تو صداش.

زن روی صندلی نشسته بود. زن صدای مرد را نمی‌شنید. زن لبخند زده بود. زن سرش هم می‌سوخت. توی سینه‌اش هم. نفس کشیدنش سخت شده بود. زن به سینه مرد خیره بود. به جایی که سر مریم دیشب آن جا بود و گوشش چسبیده بود به قلب مرد. مرد دوباره دست زن را می‌گیرد. دوباره انگشتش را می‌کشد روی پوست زن. زن به سینه مرد خیره مانده است. پوست دست زن می‌سوزد. دستش را از لای گرمای دست مرد بیرون می‌کشد. «بریم؟ دیرت میشه‌ها. مریم نگران…»

«بگو دوسم داری. بگو.»

زن به سینه مرد نگاه می‌کند. به جایی که حدس می‌زند قلب مرد آن جا باشد.

«گفتن نداره. می‌دونی خودت.»

مرد انگشت میانی دست چپ زن را می‌کشد روی لبش. آرام می‌بوسد. انگشت میانی دست چپ زن می‌سوزد. می‌سوزد و بی حس می‌شود. زن به انگشتش نگاه نمی‌کند. مرد دارد می‌رود. زن به سینه مرد نگاه می‌کند. همان جایی که حدس می‌زند قلبش آنجاست.
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۱/۱۲/۰۸

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی