مهر آه تو
من به نفرین اعتقاد نداشتم. حتی در دلم مسخرهاش میکردم که مر از نفرینش میترساند. مرا از آه خود میترساند. میگفت بترس از اینکه آه من کار دستت بدهد. من نمیترسیدم. فکر میکردم اگر دارم درستترین کار ممکن را میکنم، چرا آه کسی باید مرا بگیرد؟ مگر چه کردهام؟ من به اینکه آه کسی مرا بگیرد اعتقاد نداشتم، اما او داشت.
دیروز آرزو کردم کاش شمارهای، ایمیلی، نشانیای ازش داشتم و بهش میگفتم شاد باش. شاد باش که همه آهها و نفرینهایت گرفته و به روز سیاه نشستهام. شاد باش که چیزهایی به سرم آمده که تو حتی آرزویشان هم نکرده بودی و نکردهای. بهش میگفتم خیالت راحت که من خوشبختتر از تو نیستم. که هیچ چیز آنطور نیست که من میخواهم. که همه چیز از دست رفته است.
کاش میتوانستم حتی یک بار هم که شده ببینمش و بهش بگویم خیالت راحت که به هیچ جا نرسیدهام، به هیچ آرزویی، به هیچ آرمانی و به هیچ دلخواهی. شاد باش. همه نفرینها و آههایت به آسمان رفته. خدا مُهر آه تو را به آرزوهای من زده.